سلام
امیدوارم حال همه خوب باشه، من ک زیاد خوب نیستم ولی بازم شکر.
برای یه مدت نمیام وب چون......................
نمیدونم چی بگم ................
نمیدونم برای چندوقت میرم ولی سعی میکنم دست پر برگردم.
.
.
.
خستم خیلی خستم. دیگ نمیدونم باید چیکارکنم.....
میتونم بگم دیگرانم ازدست من خسته شدن. هیچکس نمیدونه من چی میخوام ..........
تکلیفم باخودم مشخص نیست. واقعا..............
شرمنده همتون هستم. نمیگم تواین مدت ک نیستم بهم سر بزنید ولی اگر دوست داشتین بیاین نظراتو میخونم شاید جواب بدم شایدم نه.
خداحافظی تا وقتی ک برگردم.
راستی آقا علی ازم خواستن ک آدرس چت رومشون رو بزارم وبلاگم. خودم تاحالا چت نکردم واهلشم نیستم و دوست ندارم ولی اگر دوست داشتین برین.
www.faryadchati.tk
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 21:9 توسط zk
|
مگه میشه فاطمیه اشکامونو درنیاره،
تقصیر چشم هانیست نام زهراگریه داره

بانو!
مادرکوچه های تنگ زمانه مان
یرای یاری امام غریب مان سیلی که هیچ...
غصه هم نخورده ایم....
******************

نمایان شد ز خط آتش و دود / که جرم فاطمه حب علی بود
پس از زهرا علی بی همزبان شد / اسیر امتی نامهربان شد . . .

دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست / همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید / چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست

بانوشرمندتم...........
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1392ساعت 21:34 توسط zk
|
نمیدونم تا حالا نیش زنبور رو چشیدی یا نه؟
وای که چقدر دردو سوز داره.
یادمه یه روز که عطر گل محمدی زده بودم..... متوجه شدم یه زنبور دورو ورم می پلکه! این دیگه از کجا پیداش شد،
چند بار خواستم دورش کنم اما نمی شد ازسماجتش کفرم داشت درمیومد.....
بعد از کلی تلاش یه دفعه نکته ای به ذهنم خطور کرد که تقصیر خودم بوده!! چرا؟
چون من عطری زده بودم که اونو تحریک کرده بود وهوسش رو بدون اینکه بفهمم به هیجان آورده بود.
آخه معلوم بود که زنبور عاشق گل وعطر ......
ومن بازدن عطر توجهش رو جلب کرده بودم . خلاصه زنبور بودو عشق بازی بامن!
منم که حوصله ادا هاشو نداشتم وازاین جلف بازیهاش به تنگ اومده بودم سعی میکردم ازخودم دورش کنم..........
توهمین گیرو دار...... آخ سوختم......!!! آره!
نیش عاشقانه زنبوربود..... مردم از درد.... این هم سزای تحریک کردن زنبور.....
حالا حرفم اینه.... حرفم باتو،دوست جونم ،آبجی گلم، خواهرم......
اگر ادکلنی زدی یاخودت رو مثل گلی آرایش کردی وموهاتو انداختی بیرون و بیرون رفتی یقین بدون که پسرهاو
مردهایی رو به هوس میندازی. پسرهایی که چه بسا ممکنه ازاخلاق و منش و............ اونا متنفر باشی.
اما اونا تورو ول نمیکنن واگر خیلی بخوای ازشون به خاطر عفت و پاکدامنی کناره بگیری نیششونو می زنن و...........
اما واقعا تو این سوز وبدبختی و.............
خودت هم مقصر نیستی؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 12:55 توسط zk
|
نه نه سرما حس دوست داشتنو عشقوازم گرفت.
داشتم گریه میکردم که عمونوروز اومدو بهم عیدی داد.
حس تنفرو عیدی داد

+
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 18:18 توسط zk
|
هم تو میخوای بری هم من........
مشکل ازاین بند کفش هامونه
که بهم گره خورده

+
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 20:26 توسط zk
|
لکه ی سیاهه ذهنم.....
حتی وایتکس فراموشی هم نتوانست تورانابود کند..........
چه کنم..........
دست به دامن کدامین پاک کننده ببرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 17:39 توسط zk
|
ای دل.....
یک بار ب حرفت گوش دادم
یک بار هم تو ب حرفم گوش بده
.
.
.
لطفا خفه شو...............

+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391ساعت 20:20 توسط zk
|
چـفـیـه خـونـی و چـادر خـاکـی !

فـکـر کـن ...
چـنـد چـفــیـه ،
خـونـی شـد ،
تــا ،
چـــادری ، خـاکـــی نـشـود ...

شهید :
لب های ترک خورده اش سرخ است ز خون
چشم هایش به رنگ حیا
زلفش رنگ گرفته از خاک وطن
شهید نظر می کند به وجه الله!
عروسک های خیابانی :
لب هایشان سرخ از بی حیایی
چشم هایشان سیاه به بی عفتی
زلف هایشان رنگین ز بی غیرتی
عروسک ها نظر می کنند به عروسک بغل دستی!
منبع:
http://www.hejab00.blogfa.com/1391/11
برای دوست گلم شیماجان که الان خیلی دوست داشتم کنارش باشم........
سعادتش نصیبم نشد ولی تو جای خالیمو پرکن..............
التماس دعای فراوان دوست خوبم.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 20:49 توسط zk
|
به عشق او............
نوشته ی اقای مهدی جباری.
دوستان هرکی رمزخواست بگه.......
ادامه مطلب
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 19:15 توسط zk
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 21:55 توسط zk
|
قشنگ ترین صدای زندگی صدای دردکشیدن توست

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 13:38 توسط zk
|
بهتره اون نقاب مسخرروازصورت کثیفت برداری
فرق خنده وگریه هامو تو دروغات گم کردم.

+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391ساعت 15:16 توسط zk
|
امروز سخن ازجان جهان بایدگفت
توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت
در روز ولادت دو قــطب عالم
تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت . . .
برترين نوع ايمان آن است كه بدانى هر جا هستى خدا با توست
حضرت محمد(ص)
امام صادق (علیهالسلام) میفرمایند: هر بندهای که به آنچه خدای عزوجل دوست دارد، روی آورد، خدا به آنچه او دوست دارد، روی میآورد. (اصول کافی، ج 2، ص 65)
+
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 13:56 توسط zk
|
دربازاربرروی مغازه هوس بازان کاغذی بود
حراج حراج حراج
تنها به قیمت نابودی پاک بازان

+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 14:37 توسط zk
|
ديروز یه دختر با حجاب اومد دانشگاه
یکی از دختراي بی حجاب خواست مسخرش کنه
گفت تازه گی ها دیوونه ها خودشون رو جلد می کنند
همه خنديدند...........
دختره محجبه در جوابش گفت
تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشن؟
این بار هم خنديديم......

منبع:http://www.hejab00.blogfa.com/
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 20:43 توسط zk
|
سلام
چون قالب وب طوری هست ک پروفایلونمیشه فعال کرد سوالاتتونو ازم بپرسین.اگرقادر ب پاسخ گویی بودم جواب میدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 16:26 توسط zk
|
وقتی دل ادمارومیشکنن،ناراحت میشم
وقتی دل تورومیشکنن خوشحال میشم
چون توادم نیستی
وقتی حیوونارو ازار میدن ناراحت میشم
وقتی تورو ازارمیدن خوشحال میشم
چون تواز حیوونم کمتری
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1391ساعت 18:59 توسط zk
|
به همه دوستان نمیتونم رمز بدم شرمنده.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه نهم دی 1391ساعت 21:29 توسط zk
|
دلخور بود...میگفت بهم میگه: اگه میخوای با من بیای بیرون,اینطوری نیا!
میگه: اگه قراره بی رنگ و لعاب و سر و ساده باهام بیای, اصن نمیخوام بیای...
میگه: دوست ندارم از خونه که میریم بیرون, خودتو اینقد میپوشونی...
میگفت چیکار کنم من؟
اگه به خواسته هاش گوش ندم زندگیمون تلخ میشه...
شمابگین به این میگن مرد؟
پس غیرت مردونه کجارفته؟چه بلایی به سرش اومده؟
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:35 توسط zk
|
چه زیبا گفت ان پسرکه هم نوعانش
فقط برای رفع غریزه ابراز علاقه می کنند.
وچه زیبا به جنس مخالفش توهین کرد:
ان قدر ابله اند که می پندارند
این ابراز علاقه برای ان هاست

+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 17:17 توسط zk
|
پروانه ی احساسم در دامی افتاده
که عنکبوتش سیر است..........
نه میتواند پروازکندو نه بمیرد

مواظب این عنکبوت های گرگ صفت باشین
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت 18:52 توسط zk
|
اگر با گرگها زندگی میکنی
زوزه کشیدن را بیاموز
من در روزگاری زندگی می کنم
که تنها
خدایش از پشت خنجر نمی زند ...

+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 18:37 توسط zk
|
آسمان به دریا گفت:
این بالاخیلی خوبه چون همه جارو میشه دید.......
دریا به آسمون گفت:
این پایین خیلی بهتره چون فقط تو رو میشه دید.....

+
نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 18:26 توسط zk
|
گفته بودی پشت این پنجره ها
گفته بودی فردا
کسی می اید ،روشنی می اید
عمریست که پشت این پنجره ها منتظرم
ولی اینجاحتئ
جای ردپایی هم نیست!!!!

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 18:46 توسط zk
|
تنهایی ام را ارزان بدست نیاوردم....
تو هرچه می خواهی بگو ارزان نمی فروشمش....

+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 23:31 توسط zk
|
زمانه ی عجیبی است!
برخی مردمان امام گذشته راعاشقند، نه امام حاضر را!
میدانی چرا؟!
امام ِگذشته را هرگونه بخواهند تفسیرمی کنند،
اما امام ِحاضر را باید فرمان ببرند.
وکوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند ...

از "یا حسین" تا " با حسین " فرسنگها فاصله است
کوفیان نیز " یا حسین" گفتند ولی " با حسین " نماندند ...
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 19:15 توسط zk
|
راز جاودانگی امام حسین علیه السلام در آن است که تمام عشقهای
کوچکتر را به پای بزرگترین عشقی که می توان متصور شد ریخت ...
خدا

+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1391ساعت 0:55 توسط zk
|
كربلا لبریز عطر یاس شد . نوبت جانبازی عباس شد

تا تو بودی خیمه ها آرام بود
دشمنم در کربلا نا کام بود
تا تو بودی من پناهی داشتم
با وجود تو سپاهی داشتم
تا تو بودی خیمه ها پاینده بود
اصغر شش ماهه من زنده بود
تا توبودی خیمه ها غارت نشد
بعد تو کس حافظ یارت نشد
تا تو بودی چه ره ها نیلی نبود
دستها آماده سیلی نبود
تا تو بودی دست زینب باز بود
بودنت بهر حرم اعجاز بود
+
نوشته شده در جمعه سوم آذر 1391ساعت 19:19 توسط zk
|
خواهم که بوسه زنمت اما نمیشود
جایی برای بوسه که پیدا نمیشود
لب را به هم بزن، نفسی زن که هیچ چیز
شیرینتر از شنیدن بابا نمیشود
این پیرمرد بیتو زمینگیر میشود
بیشانهی تو مانده اگر پا نمیشود
هر عضو را که دیدهام از هم گشوده است
جز چشم تو، که بر رخ من وا نمیشود
خشکم زده کنار تو از خندههایشان
خواهم بلند گردم از اینجا نمیشود
ای پارهپارهتر ز دلِ پاره پارهام
گفتم بغل کنم بدنت را... نمیشود
باید کفن به وسعت یک دشت آورم
در یک کفن که پیکر تو جا نمیشود
حجله گرفته پای تنت مادرم ببین
اشکم حریف گریهی زهرا نمیشود

+
نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 20:21 توسط zk
|
تیر نگذاشت که یک جمله به آخر برسد
هیچ کس حدس نمی زد که چنین سر برسد
پدرش چیز زیادی که نمی خواست فرات
یک دو قطره ضرری داشت به اصغر برسد
با دو انگشت همین حنجره می شد پاره
چه نیازی به سه شعبه است که تا پر برسد

+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 20:19 توسط zk
|